پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

پارسا و مهرسا

نوزده ماهگی

و من ١٩ ماهم تموم شد بدون واکسن ،بدون اندازه گیری قد و وزن در مطب دکتر و بدون خیلی چیزهای دیگه که برای نی نی ها باید رعایت بشه آخه من خیلی بزرگ شدم دیگه به راحتی منظورم را به کمک حرف واشاره به همه میتونم بفهمونم و گاهی اوقات هم مامانم میشه مترجمم در این ماه نشان دادم که کله پاجه خور خوبی هم میتوانم باشم کمی ترسو شدم نسبت به وقتی که کوچکتر بودم شاید کمی محتاطتر اسم تمام افرادی رو که زیاد میبینمشون رو هم بلدم خاله   فا            عمو        عم            عمه  عمه  ...
16 شهريور 1391

سوژه هایی از من

وقتی اشپز میشوم وقتی حسابدار میشوم وقتی صندوقدار میشوم وقتی توپ دار میشوم وقتی مامان دستم را گرفته و من دست بابا را گرفتم ...
15 شهريور 1391

بدنسازی

در پارک من بیشتر از هر چیز به وسایل آمادگ جسمانی علاقه نشان میدهم آخه خیلی به سلامت بدنم اهمیت میدهم ...
15 شهريور 1391

قصه های مامان

خیلی وقته که موقع خواب مامان اول برام قصه میگه بعد لالایی میخونه بین تمام قصه هایی که مامان تعریف میکنه من فقط از یک قصه که فکر کنم مامان خودش ساخته خیلی خوشم میاد ،قصه ایی که یک پسره میخواد با اسبش بره تو جنگل که آقا شیره میاد سر راهش.... تا مامان میگه قصه بگم،من میگم شیر،ابس ،گوشت و تقریبا تمام کلماتی که مامان تو قصه ازشون استفاده میکنه رو ردیف میکنم و مامان مجبوره هرشب قصه ای شیر و ابس را برام بگه و بعد لالایی بخونه این قصه خیلی جذابه بخصوصه که پسره سوار ابس میشه و میره تو جنگل فکر کنم اینطوری ،البته بیشتر به جلو دقت میکنه تا پشت سرش   ...
15 شهريور 1391

پارک یا بوستان

انقدر بزرگ شدم که در پارک خودم از سر سره بالا میرم کمی از پله ه بالا پایین میرم ،ژست میگیرم اطراف را زیر نظر میگیرم اما هر چی مامانم خواهش میکنه از سرسره پایین نمیام ،چه کاریه همون بالا هستیم دیگه هوا هم خوبه! ...
15 شهريور 1391

سلیقه مشترک...

خب منم مثل مامانم به خوراکیهای شیرین بخصوص کیک و شیرینی خامه ای و همچنین بستنی دبل چاکلت علاقه خاصی دارم و گاهی اوقات این علاقه من گاهی تا حدی هست که مجبورم سهم مامانم را هم بگیرم ...
15 شهريور 1391

همراهان خواب....

تازگیها تا مامانم میگه بریم لالا منم دست نی نی یا خرسی یا هر دو رو میگیرم و با خودم میبرم چه معنی داره فقط من بخوابم ،همه باید بخوابن ...   ...
24 مرداد 1391

اولین نقاشی...

این تصویری که مشاهده میکنید تصویری از به نمایش گذاشتن استعداد من هست اینجا مامانم گفت جوجو بکش منم کشیدم ،بعد گفت توپ بکش اونم کشیدم و بعدش برای خودم دست زدم ،آخه مامانم گفت افرین پسرم و من هم همیشه بعد از این جمله مامانم دست میزنم و یک لبخند بسیار زیبا بر لبانم نقش میبندد ...
22 مرداد 1391

بالا بالا بالاتر از ابر هم بالاتر...

چرا هستی ناراحت؟ اخه یک چیزی میخوام بله چکش  با چکش میخوام به ستاره ها برسم من توی اتاقم ،البته با کمک نردبان،از ابرها و ستاره ها هم میتونم بالاتر برم مامان:امیدوارم سقف آرزوهات از ابرها و ستاره های تو اسمون بالاتر باشه ...
19 مرداد 1391

هجده ماهگی

این ماه هم واکسن داشت باز هم مامان کلی از واکسن این ماه غول درست کرده بود که خدا رو شکر مشکلی برای پارسا پیش نیومد ماه هجدهم زندگی یک پسربچه ایرانی چطور باید بگذره ؟ میتونه  در این ماه یاد بگیره که به چند تا سوال جواب بده : میدونه آسمون و دریا ابی هستند ماهی ها تو اب زندگی میکنند بچه ها تو پارک چکار میکنند؟ توپ بچه ها تو مدرسه چکار میکنند؟ککاب(کتاب میخونند) بچه ها تو فروشگاه چکار میکنند؟ هو (یعنی چرخ رو هل میدهند ،کار مورد علاقه پارسا در فروشگاه) جرثقیل چکار میکنه؟بالا(یعنی بالا میبره) و دندونهای پانزدهم و شانزدهم هم در ماه هجدهم  هم درامدند اما انگار هنوز کمی میخارند! و اینکه مگه چند تا پسر بچه ایرانی هست که ...
16 مرداد 1391